احساس من...واقعا نميبيني...
امشب كمي خودم نيستم...
از پوسته دروني خويش بيرون آمده ام و مي نگرم سكوت ترا در اين موحش شب!
نمي داني چقدر احساس لبريز شدن دارم...
لبريز از انتظار...
بارانك من!
امشب شاهد ريزش لطيفي هستم كه گر چه بيمارم و تبدار اما حضور گرم ترا به روي گونه احساس ميكنم...
گمراهم مكن ...
به حيرتم مخوان...
پاسخ سؤالات من فلسفي نيست...
انديشه هاي من دردودلي بيش نبود...
تو به يك كودك تشبيهم كن مثل ديروز...
از پوسته دروني خويش بيرون آمده ام و مي نگرم سكوت ترا در اين موحش شب!
نمي داني چقدر احساس لبريز شدن دارم...
لبريز از انتظار...
بارانك من!
امشب شاهد ريزش لطيفي هستم كه گر چه بيمارم و تبدار اما حضور گرم ترا به روي گونه احساس ميكنم...
گمراهم مكن ...
به حيرتم مخوان...
پاسخ سؤالات من فلسفي نيست...
انديشه هاي من دردودلي بيش نبود...
تو به يك كودك تشبيهم كن مثل ديروز...

2 Comments:
This comment has been removed by a blog administrator.
همیشه باز یکی می یاد یکی میره
ولی بدون اون که میره
میره یه صد تا خاطره پشت سرش جا میزاره
Post a Comment
Links to this post:
Create a Link
<< Home