Wednesday, August 02, 2006

احساس من...واقعا نميبيني...

امشب كمي خودم نيستم...

از پوسته دروني خويش بيرون آمده ام و مي نگرم سكوت ترا در اين موحش شب!

نمي داني چقدر احساس لبريز شدن دارم...

لبريز از انتظار...

بارانك من!

امشب شاهد ريزش لطيفي هستم كه گر چه بيمارم و تبدار اما حضور گرم ترا به روي گونه احساس ميكنم...

گمراهم مكن ...

به حيرتم مخوان...

پاسخ سؤالات من فلسفي نيست...

انديشه هاي من دردودلي بيش نبود...

تو به يك كودك تشبيهم كن مثل ديروز...

2 Comments:

Anonymous Anonymous said...

This comment has been removed by a blog administrator.

2:56 AM  
Blogger saho said...

همیشه باز یکی می یاد یکی میره

ولی بدون اون که میره

میره یه صد تا خاطره پشت سرش جا میزاره

11:45 AM  

Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

<< Home